تبليغاتX
من به هرحال که باشم به تو می اندیشم

من به هرحال که باشم به تو می اندیشم

تو را میخوا هم ...انگونه که جان تشنگی آب....که سوز استخوان خستگی خواب..

 

وقتی یه چیزی به بزرگی همه دنیا به گلوت فشار میاره

 

وقتی یه چیزی به سنگینی یک کوه روی قلبت سنگینی میکنه

 

وقتی مجبوری خودت رو کنترل کنی

 

وقتی مجبوری بخندی  با اون همه غم توی دلت

 

یه دفعه به خودت میای و میبینی

همه اون بغضی که توی گلوت گیر کرده داره از چشمات سرازیر

میشه بازم مجبوری خانمی کنی و خودت برسونی یه جایی که

کسی صدای هق هق بلندت رو که توی حوله خفه اش کردی

نشنوه و خوشحالی که چراغهای سالن خاموشه و فقط نور شمع

اونجا رو روشن میکنه و کسی چشمهای قرمز به غم نشسته ات

رو نمیبینه کسی نمیبینه در هم خرد شدنت رو و داغون شدنت رو

کسی متوجه نمیشه توی عمق نگاهت چه خبره خوشحال میشی

که  هر کسی سرش به کار خودش گرمه .........

چقدر این چند روز تمرین کردم  مثل همه این سالها

مثل همه عمرم  که خودم رو کنترل کنم ولی عطر تنش

مثل همیشه فضای خونه رو پر کرد  دلم میخواد همه در ها رو ببندم

با همه وجودم یک نفس عمیق بکشم  چقدر خوبه که هوا سرده

و من میتونم عطر تنت رو و بوی نفست رو توی این خونه زندانی کنم

خوشحالم که کسی همراهت و همقدمت بود که بهت آرامش میده

که توی عمق نگاهت برقی نشسته که قابل ستایشه

چقدر همتون به هم میاین چقدر امشب برای همتون

آرزوی خوشبختی کردم 

امشب بیشتر از هر وقت دیگه دلم میخواد صبح فردا رو نبینم

ولی میدونم بازم فردا میشه و من پوست کلفت تر از همیشه

به جنگ زندگی میرم ............

 

مواظب خودت باش...

 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت23:57توسط شهرزاد | |